مرتضى مطهرى

562

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

است . طريقى كه نويسندگان اخير براى تصوف و وصول به مقامات عاليه شرح مىدهند : اول توبه و پس از آن يك سلسله اعمال ديگر . . . كه هر كدام بايد براى ارتقاء به مقام بالاترى به ترتيب عملى شود . » « 1 » ثانياً خود عرفا بعضى از سلاسل طريقت را به حسن بصرى و از او به حضرت امير عليه السلام مىرسانند ، مانند سلسلهء مشايخ ابوسعيد ابوالخير « 2 » . ابن النديم در الفهرست فن پنجم از مقالهء پنجم ، سلسلهء ابومحمد ، جعفر خلدى را نيز به حسن بصرى مىرساند و مىگويد : حسن هفتاد نفر از اصحاب بدر را درك كرده است . ثالثاً بعضى از حكايات كه نقل شده است ، مىرساند كه حسن بصرى عملًا جزء گروهى بوده است كه بعدها نام « متصوفه » يافتند . بعداً بعضى از آن حكايات را به مناسبت نقل خواهيم كرد . حسن بصرى ايرانى الاصل است . 2 . مالك بن دينار . اين مرد اهل بصره است . از كسانى بوده است كه كار زهد و ترك لذت را به افراط كشانده است . داستانها از او در اين جهت نقل مىشود . وى در سال 131 هجرى درگذشته است . 3 . ابراهيم ادهم . اهل بلخ است . داستان معروفى دارد شبيه داستان معروف بودا . گويند در ابتدا پادشاه بلخ بود و جرياناتى رخ داد كه تائب شد و در سلسلهء اهل تصوف قرار گرفت . عرفا براى وى اهميت زياد قائلند . در مثنوى داستان جالبى براى او آورده است . ابراهيم در حدود سال 161 هجرى درگذشته است . 4 . رابعهء عدويه . اين زن ، مصرى الاصل و يا بصرى الاصل و از اعاجيب روزگار است ، و چون چهارمين دختر خانواده‌اش بود « رابعه » ناميده شد . رابعهء عدويه غير از رابعهء شاميه است كه او هم از عرفاست و معاصر جامى است و در قرن نهم مىزيسته است . رابعهء عدويه كلماتى بلند و اشعارى در اوج عرفان و حالاتى عجيب دارد . داستانى دربارهء عيادت حسن بصرى و مالك بن دينار و يك نفر ديگر از او نقل مىشود كه جالب است . رابعه در حدود 135 يا 136 درگذشته است و

--> ( 1 ) . ميراث اسلام ، ص 85 . ايضاً رجوع شود به محاضرات دكتر عبد الرحمن بدوى در دانشكدهء الهيات و معارف اسلامى در سال تحصيلى 52 - 53 . نكتهء قابل توجه اين است كه بسيارى از كلمات نهج البلاغه ، در آن رساله هست . اين نكته با توجه به اينكه بعضى از صوفيه سلسلهء اسناد خود را از طريق حسن بصرى به حضرت امير عليه السلام مىرسانند ، بيشتر قابل توجه است و مسأله قابل تحقيق است . ( 2 ) . تاريخ تصوف در اسلام ، ص 462 ، نقل از كتاب حالات و سخنان ابوسعيد ابوالخير .